محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
201
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و شيطان به صورت مردى در آمد كه او را مىشناختند و بيامد و وقتى كه ابراهيم اسحاق را مىبرد كه قربان كند ، پيش ساره آمد و گفت : « ابراهيم صبحگاه اسحاق را كجا برد ؟ » گفت : « دنبال كارى مىرفتند . » شيطان گفت : « نه به خدا ، او را براى اين نبرد . » ساره گفت : « پس براى چه برد ؟ » شيطان گفت : « وى را برد كه قربان كند . » ساره گفت : « چنين نيست ، وى پسر خود را قربان نميكند . » شيطان گفت : « چرا ، به خدا قسم چنين است . » ساره گفت : « چرا او را قربان مىكند ؟ » شيطان گفت : « پندارد كه خدايش فرمان داده است . » ساره گفت : « بهتر است كه فرمان خداى را اطاعت كند . » و شيطان از پيش ساره برفت و به اسحاق رسيد كه به دنبال پدر مىرفت و به دو گفت : « صبح زود پدرت ترا كجا مىبرد ؟ » اسحاق گفت : « براى كارى مىرويم . » شيطان گفت : « به خدا چنين نيست ، و ترا مىبرد كه قربان كند . » اسحاق گفت : « پدرم مرا قربان نمىكند . » شيطان گفت : « مىكند . » اسحاق گفت : « براى چه . » شيطان گفت : « پندارد كه خدايش فرمان داده است . » اسحاق گفت : « اگر فرمان خداست بايد اطاعت كند . » و شيطان او را رها كرد و سوى ابراهيم رفت و گفت : « صبح زود پسرت را كجا مىبرى ؟ »